گرگ

 يكشنبه 9 اسفند 1388 - 13:28:46 | Admin


گفت دانایی که گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر


لاجرم جاری ست پیکاری سترگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ


زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست


ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچد گلوی گرگ خویش


وی بسا زورآفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر


هرکه گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک


و آن که از گرگش خورد هردم شکست
گرچه انسان می نماید، گرگ هست


و آنکه با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند


در جوانی جان گرگت را بگیر
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر


روز پیری، گرکه باشی همچو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر


مردمان گر یکدیگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند


اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمان روایی میکنند


و آن ستمکاران که باهم محرم اند
گرگ ها شان آشنایان هم اند


گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب

 

شعر از: فریدون مشیری



 christianfd2
 جمعه 28 اسفند 1388 - 08:15:08
پاسخ به این
 chandleer5ei
 چهارشنبه 4 فروردين 1389 - 15:54:23
پاسخ به این

شما باید برای ارسال در سایت به سیستم وارد شوید یا اگر عضو نیستید ثبت نام کنید اینجا براي ثبت نام كليك كنيد