به زودي اين وب سايت شروع به فعاليت خواهد نمود.

تنها حقایق، حقیقت دارند

 پنجشنبه 10 تير 1389 - 15:28:04 | Admin


ابراهام لینکلن زمانی سعی داشت نکته ای را به اعضای خود گوشزد کند. او این سوال را با آن ها مطرح ساخت و گفت:  « اگر سگی را در نظر بگیرید و اسم "دم" او را پا بگذارید، این سگ دارای چند پا می شود؟ »

بسیاری از اعضا جواب دادند: « پنج پا »

در اینجا لینکلن به آن ها گفت: « نه، سگ هنوز چهار پا دارد. اینکه دم را پا صدا بزنید آن را نبدیل به پا نمی کند. »



نتیجه اخلاقی این حکایت این است که امیدوار بودن و آرزو کردن یک حقیقت لزوما از آن یک حقیقت نمی سازد. باید عادت کنید که میان حقایق و خیالات تفاوت بگذارید. تنها باید با توجه به حقایق تصمیم بگیرید.

از کتاب « مثل زرافه باش، یک سر و گردن از بقیه بالاتر » -  مسعود لعلی (در دست تالیف)


بی ریایی و خلوص

 چهارشنبه 19 خرداد 1389 - 15:24:37 | Admin

روزی ملکه صبا برای حضرت سلیمان دو گلدان رُز فرستاد. در یکی از گلدان ها گل رز طبیعی وجود داشت و در دیگری گل های رز مصنوعی بودند.
گل های هر دو گلدان آن قدر طبیعی بودند که ملکه صبا از حضرت سلیمان خواست تا بدون اینکه گل ها رو ببوید، بگوید کدام طبیعی است.
این کار برای حضرت سلیمان که مرد عاقلی بود آسان بود. او پنجره را باز کرد و یک گروه زنبور عسل وارد شدند. زنبورها روی رزهای واقعی پرواز می کردند.

نکته: خیلی از افراد ممکن است که از نظر ظاهری شبیه هم باشند ولی خداوند به راحتی می توانند تفاوت درون آنها رو متوجه شود


استفاده از دارایی ها

 يكشنبه 2 خرداد 1389 - 18:52:39 | Admin

ملانصرالدین خسیس هرچه را که داشت فروخت و به طلا تبدیل کرد. او آنها را در گودالی پنهان کرد. پیوسته به سراغشان می رفت و آنها را زیر و رو می کرد.
این کار او کنجکاوی یکی از نوکرانش رو برانگیخت.
غلام که فهمیده بود گنجی در گودال پنهان شده است، هنگامی که ملا از خانه خارج شد، رفت و طلا را برداشت.

وقتی که ملانصرالدین برگشت، به سراغ گودال رفت و آن را خالی یافت. شروع به شیون و زاری کرد. موهایش را می کند و به سر و صورتش می زد. یکی از همسایگان پس از اطلاع از ماجرا به او گفت: « خودت را ناراحت مکن، سنگی در گودال بنداز و فکر کن که شمش طلاست، زیرا اگر قرار باشد از آن استفاده نکنی، سنگ هم مانند طلاهای توست و دیگر با هم فرقی ندارند.»

 


نکته: ارزش هرچیزی در داشتن آن نیست، بلکه در استفاده از آن است. ما نه به اندازه دارایی های مان که به اندازه استفاده و لذتی که از آن می بریم ثروتمندیم.

 


از کتاب ملانصرالدین زندگی خویشتنیم (در دست چاپ)


چند جمله ی کوتاه

 دوشنبه 20 ارديبهشت 1389 - 07:47:35 | Admin

هر رفتن رسیدن نیست. اما برای رسیدن چاره ای جز رفتن نیست.



بهتر است خود را پاک و روشن نگاه داریم. تو همان پنجره ای که باید دنیا را از آن ببینی


هدف پوچ

 يكشنبه 12 ارديبهشت 1389 - 23:59:24 | Admin

کشاورزی سگی داشت که همیشه کنار جاده می نشست و منتظر وسایل نقلیه ای می شد که از آن مسیر رد می شدند. به محض اینکه ماشینی سر می رسید او به دنبال آن تا پایین جاده می دوید و در حالیکه پارس می کرد سعی میکرد تا از آن ماشین جلو بزند. روزی همسایه کشاورز از او پرسید: فکر میکنی که بالاخره روزی سگت موفق می شود که از یکی از ماشین ها سبقت بگیرد؟ کشاورز جواب داد: این موضوع مهم نیست. بلکه آنچه مهم است این است که اگر روزی از یکی از آنها سبقت بگیرد چه چیزی به دست خواهد آورد؟

اکثر افراد در زندگی مانند حیوان دست آموز کشاورز رفتار می کنند و به دنیال اهداف پوچ و بی معنی هستند.


ذهن

 يكشنبه 5 ارديبهشت 1389 - 13:42:31 | Admin

ذهن ما باغچه است

گل در آن باید کاشت

و نکاری گل من،

علف هرز در آن می روید

زحمت کاشتن یک گل سرخ

کمتر از زحمت برداشتن هرزگی علف است

گل بکاریم، بیا

تا مجال علف هرز فراهم نشود

بی گل آرایی ذهن

نازنین، نازنین

هرگز آدم، آدم نشود



از کتاب "حکایت آن که قورباغه اش را قورت داد"


سال 1389

 دوشنبه 2 فروردين 1389 - 22:52:08 | Admin


سال 1389 مبارک



بهار به ما می آموزد که هیچ زمستانی جاودانه نیست



روحیه ی انتقاد پذیری

 چهارشنبه 19 اسفند 1388 - 00:03:51 | Admin


یک شب که رئیس جمهور آمریکا « ویلیام تافت » به همراه خانواده اش سر میز شام بود. جوان ترین پسرش انتقاد تند و تو هین آمیزی از او کرد. این حرکت پسر همه رو شوکه مرد، طوری که سکوتی سرد بر اطاق حاکم شد. پس از لحظه ای همسر تافت از او پرسید:

           - نمی خواهی او را تنبیه کنی؟

تافت گفت:

           - اگر اهانت او به من که پدرش هستم باشد، تنبیه خواهد شد.  اما اگر مخاطب او رئیس جمهور ایالات متحده باشد، این حق قانونی اوست.



گرگ

 يكشنبه 9 اسفند 1388 - 13:28:46 | Admin


گفت دانایی که گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر


لاجرم جاری ست پیکاری سترگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ


زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست


ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچد گلوی گرگ خویش


وی بسا زورآفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر


هرکه گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک


و آن که از گرگش خورد هردم شکست
گرچه انسان می نماید، گرگ هست


و آنکه با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند


در جوانی جان گرگت را بگیر
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر


روز پیری، گرکه باشی همچو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر


مردمان گر یکدیگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند


اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمان روایی میکنند


و آن ستمکاران که باهم محرم اند
گرگ ها شان آشنایان هم اند


گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب

 

شعر از: فریدون مشیری



خدا پشت پنجره ایستاده است

 يكشنبه 11 بهمن 1388 - 17:06:52 | Admin

جانی کوچولو همراه پدر و مادر و خواهرش سالی، برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ به مزرعه رفتند. مادربزرگ یک تیرکمان به جانی داد که با آن بازی کند. موقع بازی، جانی اشتباهاً تیری به اردک دست آموز مادربزرگش زد که به سرش خورد و او را کشت. جانی ترسید و لاشه حیوان را پشت هیزم ها پنهان کرد. وقتی سرش را بلند کرد فهمید که خواهرش همه چیز را دیده است. اما به روی خودش نیاورد.
مادربزرگ به سالی گفت: «درشستن ظرف ها کمک میکنی؟» ولی سالی گفت: «مامان بزرگ جانی به من گفته که می خواهد در کارهای آشپزخانه به شما کمک کند» و زیر لبی به جانی گفت: «اردک یادت هست؟» جانی ظرف ها را شست.
بعدازظهر آن روز پدربزرگ گفت که می خواهد بچه ها را به ماهیگیری ببرد، ولی مادربزرگ گفت: «متأسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم.»
سالی لبخندی زد و گفت: «نگران نباشید، چون جانی به من گفته است که می خواهد کمک کند.» و زیر لب به جانی گفت: «اردک یادت هست؟»
آن روز سالی به ماهیگیری رفت و جانی در تهیه شام کمک کرد.
چند روز به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود که علاوه بر کارهای خودش، کارهای سالی را هم انجام بدهد.
تا این که نتوانست تحمل کند و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز را اعتراف کرد.
مادربزرگ لبخندی زد و او را در آغوش گرفت و گفت: «عزیز دلم می دانم چه شد، من آن وقت پشت پنجره بودم و همه چیز را دیدم. چون خیلی دوستت دارم، همان موقع بخشیدمت. فقط میخواستم ببینم تا کی می خواهی به سالی اجازه بدهی به خاطر یک اشتباه، تو را به خدمت خودش بگیرد!»


نکته: گذشته شما هرچه که باشد، هرکاری که کرده باشید، هرکاری که شیطان دائم آن را به رخ تان بکشد (دروغ، تقلب، ترس، عادت های بد، نفرت، عصبانیت، تلخی، ...) هرچه که باشد، باید بدانید که خدا پشت پنجره ایستاده و همه چیز را دیده. همه زندگی تان، همه کارهای تان را دیده. او می خواهد شما بدانید که دوستت تان دارد و شما را بخشیده است. فقط می خواهد بداند تا چه زمانی به شیطان اجازه می دهید به خاطر آن کارها شما را به خدمت بگیرد!
بهترین چیز درباره خدا این است که هر وقت از او طلب بخشش کنید، نه فقط می بخشد، بلکه فراموش هم می کند. همیشه بخاطر داشته باشید، خدا پشت پنجره ایستاده است.



برو به صفحه       >>