به زودي اين وب سايت شروع به فعاليت خواهد نمود.
گرگ
يكشنبه 9 اسفند 1388 - 13:28:46 | Admin
گفت دانایی که گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر
لاجرم جاری ست پیکاری سترگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچد گلوی گرگ خویش
وی بسا زورآفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هرکه گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
و آن که از گرگش خورد هردم شکست
گرچه انسان می نماید، گرگ هست
و آنکه با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند
در جوانی جان گرگت را بگیر
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گرکه باشی همچو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدیگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمان روایی میکنند
و آن ستمکاران که باهم محرم اند
گرگ ها شان آشنایان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب
شعر از: فریدون مشیری
خدا پشت پنجره ایستاده است
يكشنبه 11 بهمن 1388 - 17:06:52 | Admin
جانی کوچولو همراه پدر و مادر و خواهرش سالی، برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ به مزرعه رفتند. مادربزرگ یک تیرکمان به جانی داد که با آن بازی کند. موقع بازی، جانی اشتباهاً تیری به اردک دست آموز مادربزرگش زد که به سرش خورد و او را کشت. جانی ترسید و لاشه حیوان را پشت هیزم ها پنهان کرد. وقتی سرش را بلند کرد فهمید که خواهرش همه چیز را دیده است. اما به روی خودش نیاورد.
مادربزرگ به سالی گفت: «درشستن ظرف ها کمک میکنی؟» ولی سالی گفت: «مامان بزرگ جانی به من گفته که می خواهد در کارهای آشپزخانه به شما کمک کند» و زیر لبی به جانی گفت: «اردک یادت هست؟» جانی ظرف ها را شست.
بعدازظهر آن روز پدربزرگ گفت که می خواهد بچه ها را به ماهیگیری ببرد، ولی مادربزرگ گفت: «متأسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم.»
سالی لبخندی زد و گفت: «نگران نباشید، چون جانی به من گفته است که می خواهد کمک کند.» و زیر لب به جانی گفت: «اردک یادت هست؟»
آن روز سالی به ماهیگیری رفت و جانی در تهیه شام کمک کرد.
چند روز به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود که علاوه بر کارهای خودش، کارهای سالی را هم انجام بدهد.
تا این که نتوانست تحمل کند و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز را اعتراف کرد.
مادربزرگ لبخندی زد و او را در آغوش گرفت و گفت: «عزیز دلم می دانم چه شد، من آن وقت پشت پنجره بودم و همه چیز را دیدم. چون خیلی دوستت دارم، همان موقع بخشیدمت. فقط میخواستم ببینم تا کی می خواهی به سالی اجازه بدهی به خاطر یک اشتباه، تو را به خدمت خودش بگیرد!»
نکته: گذشته شما هرچه که باشد، هرکاری که کرده باشید، هرکاری که شیطان دائم آن را به رخ تان بکشد (دروغ، تقلب، ترس، عادت های بد، نفرت، عصبانیت، تلخی، ...) هرچه که باشد، باید بدانید که خدا پشت پنجره ایستاده و همه چیز را دیده. همه زندگی تان، همه کارهای تان را دیده. او می خواهد شما بدانید که دوستت تان دارد و شما را بخشیده است. فقط می خواهد بداند تا چه زمانی به شیطان اجازه می دهید به خاطر آن کارها شما را به خدمت بگیرد!
بهترین چیز درباره خدا این است که هر وقت از او طلب بخشش کنید، نه فقط می بخشد، بلکه فراموش هم می کند. همیشه بخاطر داشته باشید، خدا پشت پنجره ایستاده است.
درس هایی از کشتی نوح
جمعه 11 دي 1388 - 15:15:23 | Admin
هرچه را که نیاز داشتم به دانستن از کشتی نوح آموختم:
1- از قایق جا نمانید
2- به خاطر بسپارید که همه ما در یک قایقیم (سرنوشت مشترک)
3- از قبل برنامه ریزی کنید. موقعی که نوح کشتی می ساخت از باران خبری نبود
4- خود را سالم و سرحال نگه دارید. امکان دارد در سن 60 سالگی کسی از شما بخواهد که دست به کار بزرگی بزنید
5- به حرف نقادان و عیب جویان گوش ندهید، به کاری که باید انجام دهید بچسبید
6- آینده تان را در جایی بلند مرتفع بنا کنید
7- برای رعایت مسائل ایمنی دوتایی سفر کنید
8- سرعت هیچ مزیتی ندارد، حلزون و یوزپلنگ هر دو در کشتی بودند
9- موقعی که دچار فشار روحی هستید، چندی روی آب غوطه خورید
10- به خاطر بسپارید کشتی نوح را یک غیر حرفه ای ساخت و کشتی تایتانیک را حرفه ای ها ساختند
11- هراسی از توفان به دل راه ندهید. موقعی که با خدایید، همیشه رنگین کمانی در انتظارتان است
اگر من نخوانم چه می شود؟!
دوشنبه 30 آذر 1388 - 17:01:36 | Admin
گروه کٌر مدرسه برای اجرای کنسرت در مرکز شهر آماده شده بود. هوا خیلی سرد بود. چند ساعتی در هوای سرد منتظر ماندند. مردم جمع شده بودند. رهبر ارکستر برای رهبری گروه در جای خود مستقر شد. در این میان یکی از اعضای گروه با خود چنین گفت:
« در این سرما نمی توانم آواز بخوانم. پنجاه نفر در گروه وجود دارد، اگر فقط دهانم را باز و بسته کنم، کسی متوجه نمی شود ».
... و رهبر ارکستر کارش را شروع کرد. اما صدایی نشنید. چون آن روز همه مثل هم فکر کرده بودند.
نکته: اگر من نخوانم چه می شود؟! این بزرگترین تحقیری است که یک انسان می تواند در حق خود انجام دهد. در حقیقت معنی اش این است که: «من هیچ ارزشی ندارم» . وجود هر کس برای این دنیا ضروری است، وگرنه ما اینجا نبودیم. بود و نبود ما برای این عالم مهم است و اثر گذار. شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیدشید.
سعادت
شنبه 28 آذر 1388 - 00:30:27 | Admin
سعادت شبیه به پرنده است و هنگامی به سراغ ما می آید که آشیانه اش را آماده سازیم
از کتاب: عکس و مکث
بوسه و سیلی
دوشنبه 25 آبان 1388 - 13:16:21 | Admin
بعد از جنگ جهانی دوم ژنرال و ستوان جوان زیردستش در انگلستان سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروی آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت.
خانم جوان در دل گفت: از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم.
مادربزرگ به خود گفت: از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درامد اما افتخار میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت.
ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم.
ستوان تنها کسی بود که میدانست واقعا چه اتفاقی افتاده است. در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به زنرال سیلی بزند.
نتیجه: زندگی کوپه قطاری است و ما انسانها مسافران آن. هرکدام از ما آنچه را می بینم و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و معتقدات خود ارزیابی و معنی می کنیم. غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از واقعیت منطبق بر آن نباشد.
ما میگوییم حقیقت را دوست داریم اما اغلب چیزهایی را که دوست داریم، حقیقت می نامیم.
دوست داشتن
دوشنبه 18 آبان 1388 - 19:07:20 | Admin
دوست داشتن مثل بازي الاكلنگ ميماند. كسي كه عاشق تر است خودش را پايين مي آورد تا عشقش از بالا بودن لذت ببرد.
برنده یا بازنده
پنجشنبه 30 مهر 1388 - 14:16:05 | Admin
پنج قورباغه در یک برکه زندگی می کردند .یک قورباغه تصمیم گرفت بپرد.
سوال: چه تعداد قورباغه باقی می ماند؟ جواب. « پنج عدد!»
چرا؟چون تصمیم گرفتن انجام دادن نیست؛ تفاوت برنده با بازنده در عمل و بی عملی است.
جهنم کجاست؟!
جمعه 17 مهر 1388 - 08:38:51 | Admin
مردی می میرد و در دروازه بهشت با «سن پیتر» ملاقات می کند. بلافاصله به یادش می آید که سن پیتر مردی مدبّر بوده است. به او می گوید: سن پیتر، من سالهاست به تاریخ و نظامی گری علاقه مندم، به من بگویید بزرگترین ژنرال همه دوران ما چه کسی بوده است؟
سن پیتر به سرعت جواب می دهد: «سؤال خیلی ساده ای است. آن مرد که آنجا ایستاده». مرد جواب می دهد: «حتما اشتباه می کنید، من این مرد را که شما می گویید روی زمین می شناختم، او کارگر معمولی بوده.»
سن پیتر جواب می دهد: «بله درست می گویی دوست من. اگر او ژنرال می شد، بزرگترین ژنرال تاریخ می شد.»
نکته: جهنم برای ما از روزی شروع می شود که خداوند به ما بینشی می دهد که از آنچه می توانستیم به آن تبدیل شویم، از آنچه می توانستیم به آن برسیم، از آنچه تلف کرده ایم و از همه آنچه می توانستیم انجام بدهیم و ندادیم آگاه شویم.
وقتی ما می توانیم فرد مفیدتری از آنچه که هستیم، باشیم.
وقتی ما می توانیم پدر و مادر بهتری از آنچه که اکنون هستیم، باشیم.
وقتی که ما می توانیم مدیر بهتری از آنچه که هستیم، باشیم.
وقتی که ما می توانیم مهارت های بیشتری از آنچه که اکنون داریم، دارا باشیم.
وقتی ما می توانیم چیزهای بیشتری از آنچه که تاکنون می دانیم، بیاموزیم.
وقتی ما می توانیم همسر، همکار، همسایه و دوست بهتری از آنچه که اکنون هستیم، باشیم.
و در یک کلام وقتی می توانیم فرد شکوفا تری از آنچه اکنون هستیم، باشیم ولی نیستیم، به این معنی است که ما در جهنم زندگی می کنیم، جهنم یعنی زندگی در مراتبی بسیار پایین تر از شأن و استعداد انسانی، که خداوند به ما عطا کرده است.